دست نوشته ی دو تا بیکار

بخونی خوشت میاد

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ دست نوشته ی دو تا بیکار خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

بيا در کوچه باغ شهر احساس / شکست لاله را جدي بگيريم
 
اگر نيلوفري ديديم زخمي / براي قلب پر دردش بميريم
 
بيا در کوچه هاي تنگ غربت / براي هر غريبي سايه باشيم
 
بيا هر شب کنار نور يک شمع / به فکر پيچک همسايه باشيم
 
بيا ما نيز مثل روح باران / به روي يک رز تنها بباريم
 
بيا در باغ بي روح دلي سرد / کمي رويا ي نيلوفر بکاريم
 
بيا در يک شب آرام و مهتاب / کمي هم صحبت يک ياس باشيم
 
اگر صد بار قلبي را شکستيم / بيا يک بار با احساس باشيم
 
بيا به احترام قصه عشق / به قدر شبنمي مجنون بمانيم
 


بيا گه گاه از روي محبت / کمي از درد ليلي بخوانيم
 
بيا از جنگل سبز صداقت / زماني يک گل لادن بچينيم
 
کنار پنجره تنها و بي تاب / طلوع آرزوها را ببينيم
 
بيا يک شب به اين انديشه باشيم / چرا اين آبي زيبا کبود است
 
شبي که بينوا مي سوخت از تب / کنار او افق شايد نبوده ست
 
بيا يک شب براي قلبهامان / ز نور عاطفه قابي بسازيم
 
براي آسمان اين دل پاک / بيا يک بار مهتابي بسازيم
 
بيا تا رنگ اقيانوس آبيست / براي موج ها ديوانه باشيم
 
کنار هر دلي يک شمع سرخست / بيا به حرمتش پروانه باشيم
 
بيا با دستي از جنس سپيده / زلال اشک از چشمي بشوييم
 
بيا راز غم پروانه ها را / به موج آبي دريا بگوييم
 
بيا لاي افق هاي طلايي / بدنبال دل ماهي بگرديم
 
بيا از قلبمان روزي بپرسيم / که تا حالا در اين دنيا چه کرديم
 
بيا يک شب به اين انديشه باشيم / به فکر درد دلهاي شکسته
 
به فکر سيل بي پيايان اشکي / که روي چشم يک کودک نشسته
 
به فکر سيل بي پايان اشکي / که روي چشم يک کودک نشسته
 
به فکر اينکه بايد تا سحرگاه / براي پيوند يک شب دعا کند
 
ز ژرفاي نگاه يک گل سرخ / زماني مرغ آمين را صدا کرد
 
به او يک قلب صاف و بي ريا داد / که در آن موجي از آه و تمناست
 
پر از احساس سرخ لاله بودن / پر از اندوه دلهاي شکيباست
 
بيا در خلوت افسانه هامان / براي يک کبوتر دانه باشيم
 
اگر روزي پرستو بي پناهست / براي بالهايش لانه باشيم
 
بيا با يک نگاه آسماني / ز درد يک ستاره کم نماييم
 
بيا روزي فضاي شهرمان را / پر از آرامش شبنم نماييم
 
بيا با بر گ هاي گل سرخ / به درد زنبقي مرهم گذاريم
 
اگر دل را طلب کردند از تو / مبادا که بگويي ما نداريم
 
بيا در لحظه هاي بي قراري / به ياد غصه مجنون بخوابيم
 
بيا دلهاي عاشق را بگرديم / که شايد ردي از قلبش بيابيم
 
بيا در ساحل نمناک بودن / براي لحظه اي يکرنگ باشيم
 
بيا تا مثل شب بوهاي عاشق / شبي هم ما کمي دلتنگ باشيم
 
کنار دفتر نقاشي دل / گلي از انتظار سرخ روييد
 
و باران قطره هاي آبيش را / به روي حجم احساس پاشيد
 
اگر چه قصه دل ها درازست / بيا به آرزو عادت نماييم
 
بيا با آسمان پيمان ببنديم / که تا او هست ما هم با وفاييم
 
بيا در لحظه سرخ نيايش / چو روح اشک پاک و ساده باشيم
 
بيا هر وقت باران باز باريد / براي گل شدن آماده باشيم
 
 
 
 

[ یک شنبه 25 فروردين 1392برچسب:,

] [ 12:36 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

فقط یه ایرانی میتونه بعد از شنیدن صدای پیغامگیرِ تلفن بگه "عِـه رفت رو پیغامگیرشون" و سریعاً تلفن رو قطع کنه :خخخخخ


*****************

یارو کتاب نوشته , چگونه ۱۲۰ سال عمر کنیم , بعد خودش تو ۶۷ سالگی مرده !!!


******************

                                                    یکی از مهیج ترین تفریحاتِ آقایون
                                                     تماشای پارکِ دوبل بانوان
                                                         ******************
                            یادش بخیر قدیمـا رو عیدی فک و فامیل حســـــاب باز میکردیم
                                 امسال خیلـــی بهمون لطف کنن ماچمون میکنن...!

                                                        ****************** 

[ یک شنبه 25 فروردين 1392برچسب:,

] [ 12:28 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

 
 
 
 
میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،
 
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

                                                                   

[ یک شنبه 25 فروردين 1392برچسب:,

] [ 12:10 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

خوشبختی مثل یه پروانه است . وقتی دنبالش می‌دوی پرواز می‌کنه اما وقتی وایسی میاد

رو سرت میشینه...

================================================================

هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان

را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند

بیا با پاک ترین سلام عشق آشتی کنیم

بیا با بنفشه های لب جوب آشتی کنیم

بیا ازحسرت و غم دیگه باهم حرف نزنیم

بیا برخنده ی این صبح بهار خنده کنیم
=================================================================
 

                           

 


[ یک شنبه 25 فروردين 1392برچسب:,

] [ 12:0 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]


روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!»
پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!»
پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!»
در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»

[ چهار شنبه 14 فروردين 1392برچسب:,

] [ 18:51 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

مرد جواني مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را روشن كرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

[ چهار شنبه 14 فروردين 1392برچسب:,

] [ 18:49 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»

[ چهار شنبه 14 فروردين 1392برچسب:,

] [ 18:48 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.
سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.
ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد
ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم كه مي تواني
- پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ...
لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين .

[ چهار شنبه 14 فروردين 1392برچسب:,

] [ 18:46 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود .

[ چهار شنبه 14 فروردين 1392برچسب:,

] [ 18:45 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست.
- « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند.
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن »

[ چهار شنبه 14 فروردين 1392برچسب:,

] [ 18:36 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

خنگول میره جایی موقع رفتن میبینه کفشش نیست میگه چهار حالت داره:

یا نیومدم

یا بدون کفش اومدم

یا اومدم رفتم

یا بعدا میام

[ یک شنبه 11 فروردين 1392برچسب:,

] [ 13:14 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

سنگی به سوی  فردی یک چشم پرتاب شد و بر چشم سالم او خورد او دست بر هر دو چشم نهاد و گفت خدا را سپاس که روز خویش به شب آوردیم

 

[ یک شنبه 11 فروردين 1392برچسب:,

] [ 13:10 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

 

یک هفته به تحویل سال مانده بود پسرک مریض شده بود . او با مادرش به دکتر مراجعه کردند دکتر گفت:باید بستری شود آزمایش خون و ادراربدهد مادرش به پدرش نیز زنگ زد و گفت که پسرک باید بستری شودپدرش پرسید در کدام بیمارستان و مادرش پاسخ داد بیمارستان حکیم.مادر از دکتر پرسید که پسرش چند روز بستری است دکتر پاسخ داد 5 یا 6 روز باید بستری بشود و سپس گفت باید الان به بیمارستان بروید و بستری شوید پدر با ماشین دنبال پسرک آمدو با هم به بیمارستان رفتند بعد یادشان آمد که خواهرش در خانه تنهاست به همین دلیل به عمه اش خانه اش در همان نزدیکی ها بود زنگ زدند تا به دنبال خواهرش بروند و چند شب در آنجا باشد بعد از رسیدن به بیمارستان به دست پسر آمپولی زدند که از او آزمایش خون بگیرندو بعد رفتند تا از سرش عکس بگیرند زیرا سر درد بسیار شدیدی داشت بعد از گرفتن یک عکس آن مرد به اتاق باز گشت و گفت که عکس واضح نیست و دوباره عکس دیگری بگیرند اما برای بار دوم عکس بد افتد مادرش هم که عصبانی شده بود با آن مرد شروع به جروبحث کرد زیرا آن عکس دارای اشعه ی x دارد و برای بدن مضر است بعد پدرش از راه رسید و با آن مرد به بحث پرداخت و پیش رئیس بیمارستان رفت و از ان مرد  شکایت کرد بعد رئیس از پدرش عذر خواهی کرد.                                               روز بعد جواب ازمایش امد و دکتر دید که سینوس های پسر چرک زیادی دارد به همین دلیل برایش دارو نوشت که باید هر 4 ساعت یکبار پنیسیلین و انتی بیوتیک به پسرک تزریق میکردند بعد از 4 روز پسرک مرخص شد

                  <<این قصه واقعیت داشت و آن پسر کسی نبود جز خودم متین  >>

[ پنج شنبه 8 فروردين 1392برچسب:,

] [ 15:41 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

شهري بود که همة اهالي آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کليد بزرگ و فانوس را برميداشت و از خانه بيرون ميزد؛ براي دستبرد زدن به خانة يک همسايه. حوالي سحر با دست پر به خانه برميگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به اين ترتيب، همه در کنار هم به خوبي و خوشي زندگي ميکردند؛ چون هرکس از ديگري ميدزديد و او هم متقابلاً از ديگري،تا آنجا که آخرين نفر از اولي ميدزديد. داد و ستدهاي تجاري و به طور کلي خريد و فروش هم در اين شهر به همين منوال صورت ميگرفت؛ هم از جانب خريدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعي ميکرد حق و حساب بيشتري از اهالي بگيرد و آنها را تيغ بزند و اهالي هم به سهم خود نهايت سعي و کوشش خودشان را ميکردند که سر دولت را شيره بمالند و نم پس ندهند و چيزي از آن بالا بکشند؛ به اين ترتيب در اين شهر زندگي به آرامي سپري ميشد. نه کسي خيلي ثروتمند بود و نه کسي خيلي فقير و درمانده.

روزي، چطورش را نميدانيم؛ مرد درستکاري گذرش به شهر افتاد و آنجا را براي اقامت انتخاب کرد. شبها به جاي اينکه با دسته کليد و فانوس دور کوچه ها راه بيفتد براي دزدي، شامش را که ميخورد، سيگاري دود ميکرد و شروع ميکرد به خواندن رمان.

دزدها ميامدند؛ چراغ خانه را روشن ميديدند و راهشان را کج ميکردند و ميرفتند.

اوضاع از اين قرار بود تا اينکه اهالي، احساس وظيفه کردند که به اين تازه وارد توضيح بدهند که گرچه خودش اهل اين کارها نيست، ولي حق ندارد مزاحم کار ديگران بشود. هرشب که در خانه ميماند، معنيش اين بود که خانواده اي سر بي شام زمين ميگذارد و روز بعد هم چيزي براي خوردن ندارد.

بدين ترتيب، مرد درستکار در برابر چنين استدلالي چه حرفي براي گفتن ميتوانست داشته باشد؟ بنابراين پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بيرون ميزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالي صبح برميگشت؛ ولي دست به دزدي نميزد. آخر او فردي بود درستکار و اهل اينکارها نبود. ميرفت روي پل شهر ميايستاد و مدتها به جريان آب رودخانه نگاه ميکرد و بعد به خانه برميگشت و ميديد که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

در کمتر از يک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چيزي براي خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولي مشکلي اين نبود. چرا که اين وضعيت البته تقصير خود او بود. نه! مشکل چيز ديگري بود. قضيه از اين قرار بود که اين آدم با اين رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بي آنکه خودش دست به مال کسي دراز کند. به اين ترتيب، هر شب يک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة ديگري، وقتي صبح به خانة خودش وارد ميشد، ميديد خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه اي که مرد درستکار بايد به آن دستبرد ميزد.

به هر حال بعد از مدتي به تدريج، آنهايي که شبهاي بيشتري خانه شان را دزد نميزد رفته رفته اوضاعشان از بقيه بهتر شد و مال و منالي به هم ميزدند و برعکس، کساني که دفعات بيشتري به خانة مرد درستکار (که حالا ديگر البته از هر چيز به درد نخوري خالي شده بود) دستبرد ميزدند، دست خالي به خانه برميگشتند و وضعشان روز به روز بدتر ميشد و خود را فقيرتر ميافتند.

به اين ترتيب، آن عده اي که موقعيت ماليشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، اين عادت را پيشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روي پل چوبي و جريان آب رودخانه را تماشا کنند. اين ماجرا، وضعيت آشفتة شهر را آشفته تر ميکرد؛ چون معنيش اين بود که باز افراد بيشتري از اهالي ثروتمندتر و بقيه فقيرتر ميشدند.

به تدريج، آنهايي که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفريح روي پل روي آوردند، متوچه شدند که اگر به اين وضع ادامه بدهند، به زودي ثروتشان ته ميکشد و به اين فکر افتادند که "چطور است به عده اي از اين فقيرها پول بدهيم که شبها به جاي ما هم بروند دزدي". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعيين و پورسانتهاي هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همين قرار و مدارها هم سعي ميکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفين به نحوي از ديگري چيزي بالا ميکشيد و آن ديگري هم از ... . اما همانطور که رسم اينگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهيدستها عموماً فقيرتر ميشدند.

عده اي هم آنقدر ثروتمند شدند که ديگر براي ثروتمند ماندن، نه نياز به دزدي مستقيم داشتند و نه اينکه کسي برايشان دزدي کند. ولي مشکل اينجا بود که اگر دست از دزدي ميکشيدند، فقير ميشدند؛ چون فقيرها در هر حال از آنها ميدزديدند. فکري به خاطرشان رسيد؛ آمدند و فقيرترين آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل ديگر فقيرها حفاظت کنند، ادارة پليس برپا شد و زندانها ساخته شد.

به اين ترتيب، چند سالي از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم ديگر از دزديدن و دزديده شدن حرفي به ميان نمياوردند. صحبتها حالا ديگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.

تنها فرد درستکار، همان مرد اولي بود که ما نفهميديم براي چه به آن شهر آمد و کمي بعد هم از گرسنگي مرد.

 

شاه گوش می کند- ایتالو کالوینو

[ یک شنبه 4 فروردين 1392برچسب:,

] [ 15:43 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]

کافر در کليسا را باز کرد و وارد کليسا شد. قدم‌هايش را محکم و آهسته برمي‌داشت. "راهبه مثل هميشه در سجده بود". وقتي بالاي سر راهبه رسيد به آرامي به شانه‌اش زد، و همانطور که دو زانو نشستن راهبه را تماشا مي‌کرد، روي صندلي سمت چپي که ارتفاعش کمي از صندلي سمت راستي بالاتر بود نشست . . . راهبه که دو زانو بين دو صندلي نشسته بود، چشمان خيسش را به سمت صندلي چپي چرخاند. . .

 . . . "باز هم که آبغوره گرفتي . . . چي شده؟ نکنه اومدي اينجا تا به خاطر اين که از يه بدبختي ديگه نجاتت داده ازش تشکر کني. خودت بهم گفتي که زورش از همه‌ي ما بيشتره . . . همون که تو اسمش رو گذاشتي خدا رو ميگم. انگار يادت رفته که خودش اون بدبختي رو برات درست کرده بود . . . مگه تو نگفتي همه چيز تحت سلطه‌ي اونه؟ . . . راستي! جديدا راه درمان افسردگي رو پيدا کردن. . . براي امثال تو که راه به راه آبغوره ميگيرن خبر خوبيه. مگه نه؟" قهقهه‌ي خنده‌اش فضاي کليسا را پر کرد.

همانطور که روي صندلي نشسته بود، سرش را آرام به راهبه نزديک کرد و با انگشتانش شروع کرد به شمردن: "مي‌دوني فرق من و تو چيه؟ يک،تو به من ميگي کافر، ولي من به تو نميگم مؤمن. دو، تو انسانها رو مجبور ميکني تا يک عقيده داشته باشند، ولي من انسانها رو آزاد ميذارم تا هر عقيده‌اي که دوست دارند داشته باشند. سه، همه‌ي اين سؤالات و اشکالاتي که من مطرح مي‌کنم، توي ذهن تو هم هست ولي تو مي‌ترسي مطرحشون کني . . . از اين مي‌ترسي که با مطرح کردنشون همه‌ي دنيايي که ساختي فرو بريزه. چهار، من اصلا ادعا نمي‌کنم که موجود مختاريم، چون نه اومدنم به اين دنيا دست خودمه، نه رفتنم، و نه خيلي از اتفاقهاي مهم زندگيم، ولي تو ادعا مي‌کني که انسان مختاري هستي در حالي که هميشه داري گريه مي‌کني. پنج، تو توي اين دنيا بدبختي، چون هميشه گريه مي‌کني، ولي من خوشبختم، چون هميشه مي‌خندم . . . " قهقهه‌ي خنده‌اش فضاي کليسا را پر کرد.

" . . . مي‌دوني خدا داره با ما چيکار مي‌کنه؟ از ما استفاده مي‌کنه تا هم مهربونيش رو توجيه کنه و هم زورش رو به همه نشون بده. سرمون رو فرو مي‌کنه توي آب و همون لحظه‌اي که داريم خفه مي‌شيم سرمون رو مياره بيرون، اونوقت تو به خاطر اين که نجاتت داده ازش تشکر مي‌کني، ولي من به هيچ وجه اين کار رو نمي‌کنم. چون ميدونم باز هم اين کار رو تکرار ميکنه . . . همه‌ي موقعيت‌هاي عذاب آور رو اون برامون درست مي‌کنه، در صورتي که اون زورش خيلي زياده و مي‌تونه مهربونيش رو جور ديگه‌اي هم نشون بده. مگه نه؟" قهقهه‌ي خنده‌اش فضاي کليسا را پر کرد.

راهبه به آرامي بلند شد و روي صندلي سمت راستي نشست. "به فرض همه‌ي اين حرف‌هايي که زدي درست . . . اما اگه همين خدايي که ميگي زورش زياده، من و تو رو توي يه بازي انداخته باشه که اگه ازش تشکر کنيم اون دنيا بهمون پاداش ميده، واگه ازش تشکر نکنيم اون دنيا عذابمون مي‌کنه، اونوقت چي؟ . . . فکر کنم تو به اندازه‌ي يک دنيا که بي‌نهايت طول مي‌کشه بازنده باشي. مگه نه؟" لبخند نرمي روي لبان راهبه نقش بست. کافر در حالي که صورتش سرخ شده بود با عصبانيت از روي صندلي بلند شد و به سمت در خروجي حرکت کرد. اما قبل از اين که از کليسا خارج شود، برگشت و فرياد زد: "پس داره بازيمون ميده!" . . . ما هم نفهميديم که آيا لبخند از روي لبان راهبه محو شد يا نه؟ . . .

[ یک شنبه 4 فروردين 1392برچسب:,

] [ 15:38 ] [ متین و عاطفه ]

[ ]